تبلیغات
آخـرین پیام آور آسمانی
با نام خدا آغاز میکنیم...

انذار خویشان

مورخین از شیعه و اهل سنت روایت كرده‏اند كه چون آیه شریفه «و انذر عشیرتك الاقربین» نازل گردید رسول خدا(ص)خویشان نزدیك خود را از فرزندان عبد المطلب كه در آن روز حدود چهل نفر یا بیشتر بودند به خانه خود و صرف غذا دعوت كرد و غذاى مختصرى را كه معمولا خوراك چند نفر بیش نبود براى آنها تهیه كرد و چون افراد مزبور به خانه آن حضرت آمده و غذا را خوردند همگى را كفایت كرده و سیر شدند.


لطفا به ادامه مطلب مراجعه کنید.


در این وقت بود كه ابو لهب فریاد زد:براستى كه محمد شما را جادو كرد!

رسول خدا(ص)كه سخن او را شنید آن روز چیزى نگفت،و روز دیگر به على(ع)دستور داد به همان گونه میهمانى دیگرى ترتیب دهد و خویشان مزبور را به صرف غذا در خانه آن حضرت دعوت نماید و چون على(ع)دستور او را اجرا كرد و غذا صرف شد رسول خدا(ص)شروع به سخن كرده چنین فرمود :

«اى فرزندان عبد المطلب من در میان عرب كسى را سراغ ندارم كه براى قوم خود بهتر از آنچه را من براى شما آورده‏ام آورده باشد،من خیر و سعادت دنیا و آخرت را براى شما ارمغان آورده‏ام و آن چیزى است كه خداى عز و جل مرا به ابلاغ و دعوت شما به آن مأمور فرموده است و مرا به رسالت آن مبعوث داشته و بدانید كه هر یك از شما به من ایمان آورده و در كارم مرا یارى كند و كمك دهد او برادر و وصى و وزیر من و جانشین پس از من در میان دیگران خواهد بود...»

و در حدیثى است كه به دنبال این سخنان یا پیش از آن جمله دیگرى را نیز ضمیمه كرده فرمود :

«نشانه صدق گفتار(و معجزه)من نیز همین ماجرایى بود كه مشاهده كردید چگونه با غذایى اندك همه شما سیر شدید،اكنون كه این آیت و معجزه را مشاهده كردیددعوتم را بپذیرید و سخنم را بشنوید كه اگر فرمانبردار شوید رستگار و سعادتمند خواهید شد...»

سخنان رسول خدا(ص)به پایان رسید ولى هیچ كدام از آنها جز على(ع)دعوت آن حضرت را اجابت نكرد و براى بیعت با او از جاى برنخاست،تنها علىـهمان تربیت شده دامان آن حضرتـبود كه از جا برخاست و آمادگى خود را براى ایمان به رسول خدا(ص)و یارى آن حضرت اطلاع داد،على (ع)در آن روز در سنین نوجوانى بود ولى همچون مردان نیرومند،با شهامت خاصى از جا برخاست و با گامهاى محكمى كه برمی ‏داشت پیش آمده عرض كرد:

اى رسول خدا من به تو ایمان آورده‏ام و آماده یارى تو در انجام این مأموریتى كه بدان مبعوث گشته‏اى می ‏باشم.

در بسیارى از روایات آمده كه این جریان سه بار تكرار شد،یعنى پیغمبر بزرگوار اسلام تا سه بار سخنان خود را تكرار كرد و آنها را به ایمان آوردن به خدا و دین اسلام و یارى خود دعوت كرد و هیچ یك از آنها جز على(ع)دعوت او را نپذیرفت و تنها على بود كه در هر سه بار برمی خاست و نزدیك می آمد و ایمان خود را اظهار می داشت،ولى هر بار رسول خدا (ص)بدو می فرمود:بنشین،تا در بار سوم دست خود را پیش آورد و دست كوچك على را در دست گرفت و ایمان او را پذیرفت و بدین ترتیب از همان روز ویرا به معاونت و خلافت خویش انتخاب فرمود.

حالا سر اینكه در بار اول رسول خدا حاضر به پذیرفتن او نگردید و بار سوم او را پذیرفتـبا اینكه می دانست در آن مجلس جز على كسى دعوت او را نخواهد پذیرفتـچه بود؟خدا می ‏داند و شاید یكى از علل و جهات این بوده است كه پیغمبر الهى با بینش خاصى كه نسبت به آینده داشت می ‏خواست به مدعیان جانشینى او و غاصبان خلافت و حتى فرزندان عباس بن عبد المطلب نشان دهد كه در آن روزهاى سخت و در آغاز كار كه جز ایمان به خدا و پیغمبر او انگیزه دیگرى براى پذیرش اسلام در كار نبود كسى جز على(ع)مرد این میدان نبود و تنها او بود كه تنها به خاطر ایمان و عشق به رسول خدا از جان و دل دعوتش را پذیرفت و بار اول و دوم او را به‏نشستن و جلوس امر كرد تا در آینده اسلام،بنى عباس و دیگران نگویند:على در آن مجلس پیش دستى كرد و گرنه افراد دیگرى هم مانند عباس بودند كه حاضر به پذیرفتن دعوت رسول خدا(ص)بودند و مى‏توانستند این همه افتخار را نصیب خود سازند.

بارى على(ع)تنها كسى بود كه از روى كمال ایمان و خلوص دعوت رسول خدا(ص)را پذیرفت و بى آنكه با كسىـحتى پدرش ابو طالب كه در آن مجلس حاضر بودـمشورت كند و یا پروایى داشته باشد به رسول خدا ایمان آورد و فرمانروایى مسلمانان براى او پس از پیغمبر مسلم گردید و از همین رو بود كه وقتى خویشان رسول خدا از آن مجلس برخاستند از روى تمسخر و استهزاء رو به ابو طالب كردند و گفتند:

محمد تو را مأمور كرد تا از فرزندت اطاعت كنى و فرمان او را ببرى!

و همین جمله بهترین گواه است بر این كه منظور رسول خدا همین معنى بوده و آنها نیز همین معنا را از سخنان رسول خدا(ص)فهمیدند.

و در حدیثى است كه پس از اینكه على(ع)با آن حضرت بیعت كرد و دیگران دعوتش را نپذیرفتند،رسول خدا(ص)به وى فرمود:نزدیك بیا!

و چون على(ع)نزدیك رفت بدو گفت:دهانت را باز كن.على دهان خود را باز كرد رسول خدا(ص)قدرى از آب دهان خود را در دهان او ریخت و سپس میان شانه‏ها و سینه على نیز از همان آب دهان خود پاشید!

ابو لهب كه چنان دید به صورت اعتراض و تمسخر گفت:چه بد پاداشى به عموزاده خود دادى،او دعوت تو را پذیرفت و تو آب دهان به صورت و دهان او انداختى؟

پیغمبر(ص)فرمود:چنین نبود بلكه دهان و سینه او را از علم و حلم و فهم پر كردم!

دعوت عام

اهل تفسیر از ابن عباس حدیث كنند كه گوید:چون آیه «و انذر عشیرتك الاقربین» نازل شد رسول خدا(ص)بر كوه صفا بالا رفت و با آواز بلند مردم را به نزدخود خواند و به دنبال آن قریش گرد آن حضرت اجتماع كرده گفتند:چه می ‏گویى؟و چه شده؟

فرمود:اگر من به شما بگویم دشمن صبحگاه و یا شامگاه به شما حمله خواهد كرد آیا مرا تصدیق كرده و گفتارم را باور می ‏كنید؟گفتند:آرى.فرمود:من شما را از عذابى سخت كه در پیش است می ترسانم!

ابو لهب با جمله«تبا لك»ـنابودى بر توـتكذیب گفتار آن حضرت را كرده و به دنبال آن گفت :آیا براى این گفتار ما را خواندى!در اینجا بود كه خداى تعالى در نكوهش وى سوره «تبت یدا ابى لهب و تب...» (1) را نازل فرمود.

و در روایات دیگرى است كه هنگامى رسول خدا(ص)مأمور به ابلاغ و دعوت عموم گردید كه آیه «فاصدع بما تؤمر و اعرض عن المشركین» (2) نازل گردید،چنانكه قبل از این گذشت.

و به هر صورت رسول خدا(ص)مأمور به ابلاغ دعوت عموم قریش گردید و خود را براى مبارزه با عادات زشت و ناپسندى كه گریبانگیر مردم شده بود آماده كرده و كمر همت را بست تا با هرگونه سختى و دشوارى در این راه مقابله و پایدارى كند.

مبارزه با بت و بت ‏پرستى

دامنه دعوت پیغمبر اسلام توسعه یافت و روز به روز تعداد افرادى كه به آن حضرت ایمان آورده و دین اسلام را می ‏پذیرفتند زیادتر می شد و كم‏كم بزرگان‏قریش را به فكر انداخت و در صدد جلوگیرى و مبارزه با آن حضرت برآمدند و بخصوص هنگامى كه شنیدند محمد(ص)از خدایان آنها و بتان بدگویى می ‏كند كه در آن وقت تصمیم به مخالفت و جلوگیرى از تبلیغات او گرفتند .

ابن هشام و دیگران نوشته‏ اند:

رسول خداـچنانكه گفته شدـمأمور به اظهار دعوت خود گردید،و به دنبال انجام این مأموریت به آشكار ساختن دعوت خود اقدام فرمود،مردم مكه و قریش نیز ابراز مخالفتى با تبلیغات او نمی كردند تا وقتى كه پیغمبر اسلام نام خدایان مشركین و بتهاى ایشان را به میان آورده و شروع به بدگویى آنها كرد كه در آن وقت كمر مخالفت با او را بستند و در برابر او به مبارزه برخاستند.

به گفته یكى از نویسندگان قاعدتا نیز چنین بوده و باید باشد زیرا تا وقتى كه تنها سخن از ایمان به خدا و جمله«قولوا لا اله الا الله تفلحوا»در میان بود تبلیغات محمد(ص)با منافع و درآمد سرشار و بى حساب سران قریش چون ابو جهل و ابو سفیان و دیگران چندان منافاتى نداشت و آنها نیز اصرارى نداشتند كه براى این سخنان با او به مبارزه برخیزند و در نتیجه با تیره پر جمعیت بنى هاشم و افرادى كه تازه مسلمان شده بودند به جنگ و ستیز دچار گردند و ترجیح می دادند كه در مقابل رسول خدا(ص)به همان تمسخر و استهزا اكتفا كنند و اقدام دیگرى نكنند.

اما وقتى شنیدند محمد(ص)نام خدایان آنها و بتهاى بزرگى مانند لات و هبل و عزى را به زشتى برده و آنها را به بدى یاد كرده و دشنام می ‏دهد خطر بزرگى را در پیش روى خود احساس كردند و منافع و درآمد خود را در مخاطره دیدند،زیرا بتهاى مزبور و احترام و پرستش آنها نزد اعراب براى آنها جنبه تجارتى داشت و آنها در هر سال در پناه پرستش بت و بت پرستى پول زیادى به دست می آوردند و مقادیر زیادى بر اموال و سرمایه و موجودى خود می ‏افزودند .

البته افراد ساده لوح و عوام زیادى هم بودند كه از مخالفت اسلام با بتان فقط به خاطر دین موروثى و عادتى كه به احترام آنها داشتند ناراحت می ‏شدند و حاضر نبودند دشنام بتانى را كه در نظر ایشان موجودهاى مقدسى بودند بشنوند اما آنان باشنیدن سخنان منطقى و مستدل رسول خدا(ص)و استماع آیات مباركه قرآنى و اندكى تفكر و تأمل قانع می ‏شدند و بتدریج دست از پرستش بتان برمی ‏داشتند،ولى افرادى مانند ابو جهل و عتبه و ولید كه شاید از ته دل هم ایمانى به بتان و پرستش آنها نداشتند اما بت پرستى منبع درآمد سرشارشان بود و سرپوشى براى چپاول و غارتگرى و رباخوارى ایشان محسوب می ‏گردید و از همه بالاتر مشغله و سرگرمى خوبى براى توده مردم بود تا آنها با خیالى آسوده و راحت نقشه‏هاى استثمار كننده خود را عملى سازند،اینان نمی ‏توانستند دست روى هم گذارده و تبلیغات ضد بت پرستى پیامبر بزرگوار اسلام را بسادگى مشاهده كنند و ببینند كه محمد امین می خواهد این زنجیرهاى موهوم و خرافات را از دست و پاى مردم باز كند و افكارشان را آزاد سازد.

اینان براى حفظ منافع مادى خود از هیچ گونه اذیت و آزار و شكنجه و حتى تهمت و افترا نسبت به پیغمبر اسلام و پیروان او دریغ نكردند و تا روزى كه با شمشیر بران مسلمانان از پاى درآمدند و یا جان خود را در مخاطره دیدند دست از مخالفت با آن حضرت برنداشتند .

و بدین سان هر روز كه از اظهار دعوت پیغمبر اسلام و مخالفت با بت پرستى می ‏گذشت دسته بندیها و مخالفتهاى مشركان بیشتر و فشرده ‏تر می ‏شد و رسول خدا(ص)و افراد مسلمان،بیشتر در خطر آزار و اذیت بزرگان قریش قرار می گرفتند...

مشركان در پیشگاه ابو طالب

سران مكه و قدرتمندان مشركى كه با تبلیغات رسول خدا(ص)حیثیت اجتماعى و مادى خود را در مخاطره دیدند از جمله اقداماتى كه براى جلوگیرى از پیشرفت مرام مقدس اسلام نمودند این بود كه به فكر افتادند به نزد ابو طالب عموى پیغمبر كه سمت ریاست بنى هاشم و كفالت رسول خدا را به عهده داشت،بروند و با وى در این باره مذاكره كرده تا بلكه بتوانند حمایت وى و قبیله بنى هاشم را از پیغمبر اسلام و هدف‏عالى او باز دارند و بدین ترتیب راه را براى حمله و آزار رسول خدا(ص)و احیانا قتل آن حضرت هموار سازند.

چنانكه از تواریخ برمی آید آمدن سران مكه به نزد ابو طالب بدین منظور چند بار تكرار شد و هر مرتبه پیشنهادى می كردند و به نوعى می ‏خواستند تا وى و بنى هاشم را از دفاع و حمایت رسول خدا(ص)باز دارند و در هر بار با مخالفت ابو طالب رو به رو می ‏شدند و مأیوس از نزد وى باز می ‏گشتند تا جایى كه یكباره از او ناامید شده و تصمیم او را در حمایت از آن حضرت قطعى دیدند.

ابن هشام می ‏نویسد:سران قریش وقتى مشاهده كردند محمد(ص)همچنان به تبلیغ دین خود مشغول است و ابو طالب نیز بى دریغ از وى حمایت می كند و مانع از آن است كه كسى به او صدمه و آزارى برساند چند تن را به عنوان نماینده به نزد ابو طالب فرستادند كه از آن جمله بودند:عتبه و شیبه پسران ربیعه،ابو سفیان،ابو البخترى،اسود بن مطلب،ابو جهل،ولید بن مغیره،نبیه و منبهـپسران حجاج بن عامرـو عاص بن وائل.

اینان به نزد ابو طالب آمده گفتند:اى ابو طالب این برادرزاده‏ات به خدایان ما ناسزا گوید،از آیین ما عیبجویى می ‏كند،دانشمندان ما را بى خرد و سفیه می ‏خواند.پدران ما را گمراه می ‏داند،اینك یا خودت از او جلوگیرى كن و یا جلوگیرى او را به ما واگذار،زیرا تو نیز همانند مایى و ما او را كفایت خواهیم كرد،ابو طالب سخنان آنها را شنید و با خوشرویى و ملایمت آنها را آرام ساخته و با خوشحالى از نزدش بیرون رفتند.

و چون ادامه كار رسول خدا(ص)را مشاهده كردند براى بار دوم به نزد ابو طالب آمده و همان سخنان را تكرار كرده و ادامه داده گفتند:اى ابو طالب تو در میان ما مردى بزرگوار و شریف هستى و ما یك بار به نزد تو آمدیم و از تو خواستیم جلوى محمد را بگیرى اما گفتار ما را نادیده گرفتى،اینك به خدا سوگند طاقت ما تمام شده و بیش از این نمی ‏توانیم نسبت به پدرانمان دشنام بشنویم و به بزرگان ما بد بگویند و بر خدایان ما عیب بگیرند.اینك یا خودت جلوى او را بگیر یا ما به جنگ تو آمده و با هم كارزار می ‏كنیم تا یكى از دو طرف از پاى درآید و به هلاكت رسد.مورخین نوشته‏اند:سران قریش از نزد ابو طالب بیرون رفتند ولى ابو طالب به فكر فرو رفت و خود را در محذور سختى مشاهده كرد،از طرفى دشمنى و جدایى از قریش برایش سخت و مشكل بود و از سوى دیگر نمی ‏توانست رسول خدا(ص)را به آنها تسلیم كند و یا دست از یاریش بردارد،این بود كه محمد(ص)را خواست و گفتار قریش را به اطلاع آن حضرت رسانید و به دنبال آن گفت:اى محمد اكنون بر جان خود و جان من نگران باش و كارى كه از من ساخته نیست و طاقت آن را ندارم بر من تحمیل نكن.

رسول خدا(ص)گمان كرد عمویش می خواهد دست از یارى او بردارد.از این رو فرمود:به خدا سوگند اگر خورشید را در دست راست من بگذارند و ماه را در دست چپ من قرار دهند من دست از این كار برنمی ‏دارم تا در این راه هلاك شوم یا آنكه خداوند مرا بر ایشان نصرت و یارى دهد و بر آنان پیروز شوم و سپس اشك در چشمان آن حضرت حلقه زد و گریست و از جا برخاست و به سوى در اتاق به راه افتاد،ابو طالب كه چنان دید صداى آن حضرت زده و گفت:فرزند برادر برگرد و چون رسول خدا بازگشت بدو گفت:برو و هر چه خواهى بگو كه به خدا سوگند هرگز دست از یارى تو برنخواهم داشت!

و در تواریخ دیگر است كه قریش در ضمن سخنان خود به ابو طالب گفتند:اگر فقر و ندارى سبب شده تا محمد این سخنان را بگوید ما حاضریم مال زیادى را جمع آورى كرده به او بدهیم به اندازه‏اى كه او ثروتمندترین مرد قریش گردد و بر همه ما مهتر گردد.

و سخن رسول خدا(ص)كه فرمود:اگر خورشید را در دست راست من بگذارند و ماه را در دست چپ من قرار دهند از این كار دست برنخواهم داشت پاسخ این گفتارشان بود.

و به هر صورت سومین بارى كه به نزد ابو طالب آمدند پیشنهاد عجیبى كردند و آن این بود كه عماره بن ولید را كه جوانى زیبا و نیرومند بود به نزد ابو طالب آورده و گفتند:اى ابو طالب این عماره را كه از همه جوانان قریش زیباتر و نیرومندتر است بگیرو در عوض محمد را به ما بسپار تا ما او را به قتل رسانیم و عماره را به جاى او به فرزندى خود بگیر !

ابو طالب گفت:به خدا پیشنهاد زشتى به من می ‏دهید!آیا فرزند خود را به شما بسپارم تا او را بكشید هرگز این كار را نخواهم كرد!

مطعم بن عدىـیكى از سران قریشـگفت:اى ابو طالب به خدا سوگند قوم تو از راه انصاف با تو سخن گفتند و تا جایى كه می ‏توانستند سعى كردند آزارى به تو نرسانند ولى گویا تو نمی ‏خواهى پیشنهاد دوستانه و گفتار منصفانه ایشان را بپذیرى!

ابو طالب گفت:اى مطعم به خدا سوگند گفتارشان منصفانه نبود و این تو هستى كه می خواهى با این سخنان دشمنى آنها را نسبت به من تحریك كنى،حال كه چنین است پس هر چه می ‏خواهى بكن و من پیشنهادشان را نخواهم پذیرفت.

شدت آزار مشركان

مشركین كه از ملاقاتهاى مكرر با ابو طالب نتیجه‏اى نگرفتند به فكر آزار بیشترى نسبت به رسول خدا(ص)و مسلمانانى كه به آن حضرت ایمان آورده بودند افتاده و تصمیم گرفتند فشار خود را نسبت به آنها بیشتر كنند تا بلكه بدین وسیله از پیشرفت سریع مرام مقدس اسلام جلوگیرى به عمل آورند و بدین منظور رؤساى قبایل هر كدام تنبیه و آزار افراد تازه مسلمان قبیله خود را به عهده گرفتند و قرار شد هر كدام جداگانه عهده‏دار شكنجه مسلمانان قبیله خود گردند.

ابو طالب كه چنان دید فرزندان هاشم و مطلب را طلبید و از ایشان خواست تا او را در دفاع از رسول خدا(ص)كمك دهند آنان نیز پس از استماع گفتار ابو طالب سخنش را پذیرفتند،تنها ابو لهب بود كه از قبول آن پیشنهاد خوددارى كرد و در دشمنى و عداوت خود باقى ماند و بلكه به پیشنهاد سران مشرك مكه آزار رسول خدا(ص)را نیز به عهده گرفت و تا زنده بود از دشمنى و آزار آن حضرت دست برنداشت،گذشته از آن همسرش ام جمیل و پسرش عتبه (3) را نیز به دشمنى وادار می كرد و آن دو نیز به‏وى تأسى جستند تا آنجا كه ام جمیل خار سر راه رسول خدا(ص)می ‏ریخت و شعر در مذمت او می ‏سرود،چنانكه قبل از این مذكور گردید،تا جایى كه سوره أبى لهب در مذمت آن دو نازل گردید و همین امر سبب شد كه مقدارى از شدت آزارشان بكاهند و تنبیه شوند.

پى ‏نوشتها:

1.در حدیث است كه چون این سوره نازل شد همسر أبو لهب أم جمیل كه خواهر ابو سفیان بود،شنید كه خداى محمد او را مذمت كرده از خانه بیرون آمد و سنگى در دست گرفت و ولوله ‏كنان به سوى مسجد آمد و می گفت:«مذمما أبینا،و دینه قلینا،و امره عصینا»ـآن مرد ناپسند را از خود برانیم و آیینش را دوست نداریم و مورد خشم ماست و از دستورش سر باز زنیمـو قصد داشت خود را به پیغمبر برساند و آن سنگ را بر سر آن حضرت بكوبد.

رسول خدا(ص)در مسجد نشسته بود و ابو بكر نیز كنار او قرار داشت همین كه ام جمیل را با آن حال مشاهده كرد به آن حضرت گفت:این زن می ‏آید و ترس آن را دارم كه شما را ببیند،حضرت فرمود:او مرا نخواهد دید،و سپس آیاتى از قرآن خواند.

خداى تعالى پیغمبر خود را از چشم آن زن پنهان كرد بدانسان كه وى تا نزدیك ابو بكر آمد ولى پیغمبر را ندید.

2.سوره حجر .94

3.عتبه بن ابى لهب پیش از جریان بعثت رسول خدا(ص)به دامادى آن حضرت مفتخر گشت و شوهر رقیه دختر رسول خدا(ص)بود.و چون آن حضرت به نبوت مبعوث شد به تحریك پدرش ابو لهب و یا روى دشمنى و عداوتى كه خود با آن حضرت داشتـرقیه را از خانه خود بیرون كرده و به خانه پدر بزرگوارش فرستاد و در سیره ابن هشام است كه این ماجرا پس از جنگ بدر اتفاق افتاد،بدین ترتیب كه چون مشركان قریش در جنگ بدر شكست خوردند و به مكه بازگشتند از جمله كارهایى كه به تلافى این شكست در مكه انجام دادند آن بود كه ابو العاص بن ربیع شوهر زینب دختر رسول خدا(ص)و عتبه بن ابى لهب شوهر رقیه دختر دیگر آن حضرت را كه در مكه به سر می ‏بردند تحت فشار قرار دادند تا دختران آن حضرت را طلاق دهند و به آنها گفتند:هرگاه آنها را طلاق دهید ما هر زنى و یا دخترى را كه خواستید براى شما خواهیم گرفت.

با اینكه به خاطر اسلام ازدواج زینب و ابو العاص قطع شده بود ولى ابو العاص حاضر نشد این كار را بكند و به قریش گفت:من همسر خود را به هیچ زنى از زنان قریش نخواهم داد.

اما عتبه بن ابى لهب گفت:من حاضرم این كار را بكنم مشروط به اینكه دختر ابان بن سعید یا دختر سعید بن عاص را براى من بگیرید،و آنها دختر همان سعید بن عاص را به عقد او درآورده و عتبه نیز رقیه را طلاق گفت.

و در پاره‏اى از نقلهاست كه عتبه رقیه را طلاق نگفت تا وقتى كه به نفرین رسول خدا(ص)در سفرى طعمه درنده گردید و رقیه به خانه پدر بازگشت.و جریان نفرین آن حضرت آن بود كه چون سوره «و النجم اذا هوى...» نازل شد عتبه آن حضرت را تكذیب كرده و به نقلى آب دهان نیز به صورت رسول خدا(ص)انداخت،حضرت او را نفرین كرده گفت:«خدایا یكى از سگانت را بر او مسلط گردان»و تعبیر به سگ شاید كنایه از درنده‏اى از درندگان بوده باشد.

پس از این ماجرا عتبه به همراه پدرش ابو لهب براى تجارت به شام رفت و در یكى از منزلگاهها شب هنگام فرود آمده و خواستند منزل كنند،راهبى دیرنشین كه در آنجا منزل داشت بدانها گفت:در این سرزمین درندگان زیاد هستند،ابو لهب كه این سخن را شنید به همراهان خود گفت :من از نفرین محمد بر این فرزند بیمناكم،امشب شما به من كمك كنید و عتبه را محافظت نمایید،آنها نیز شترها و بارهاى خود را جمع‏آورى كرده و عتبه را در وسط آنها روى بارها خواباندند و خود نیز همگى اطراف او خوابیدند،چون پاسى از شب گذشت شیرى(یا درنده دیگرى)آمد و یك یك را بو كرد تا به عتبه رسید آن گاه با پنجه‏هاى خود ضربت محكمى به او زد كه همان سبب مرگش شد.

منبع:کتاب درس هایی از تاریخ تحلیلی اسلام (4)



برچسب ها : خویشان , دعوت عام , مبارزه با بت , مبارزه با بت ‏پرستى , مشركان در پیشگاه ابو طالب , شدت آزار مشركان ,

       علی رضا
      07:21 ق.ظ -  سه شنبه 29 اردیبهشت 1394
برو به صفحه :