تبلیغات
آخـرین پیام آور آسمانی
با نام خدا آغاز میکنیم...

نسیبه«ام عمارة»

نسیبه دختر كعب و از انصار مدینه بود كه چون دو پسرش به نام عماره و عبد الله و شوهرش زید به میدان جنگ رفته بودند او نیز مشك آبى با خود برداشت و به احد آمد تا زخمیان را مداوا كند و اگر آب خواستند به آنها آب بدهد.


در گیرودار جنگ كه مسلمانان رو به هزیمت نهادند ناگاه نسیبه یكى از دو پسر خود را دید كه فرار میكند سر راه او را گرفت و بدو گفت:پسرم به كجا فرار می‏كنى آیا از خدا و رسول او میگریزى؟پسر كه این حرف را از مادر شنید بازگشت ولى به دست یكى از مشركین كشته شد،نسیبه كه چنان دید پیش رفته شمشیر فرزند خود را به دست گرفت و به قاتل او حمله كرد و شمشیر را بر ران او زده و او را كشت.رسول خدا(ص)نیز در حق او دعا كرد.

آن گاه شروع به دفاع از رسول خدا(ص)كرد و ضرباتى را كه حواله آن حضرت می كردند با سر و سینه دفع می كرد تا آنجا كه به گفته واقدى دوازده زخم كارى از نیزه و شمشیر برداشت و در همانجا رسول خدا(ص)مردى از مهاجرین را مشاهده كرد كه سپر خود را به پشت آویزان كرده و می‏گریزد،حضرت او را صدا زده فرمود:

لطفا به ادامه مطلب مراجعه کنید.


سپر خود را بینداز و به سوى دوزخ برو!

آن مرد سپر را انداخته و گریخت،رسول خدا(ص)فرمود:اى نسیبه این سپر را بردار،نسیبه نیز سپر را برداشت و شروع به جنگ كرد.

و هنگامى كه ابن قمئه یكى از مشركان و دشمنان سرسخت پیغمبر به رسول خدا(ص)حمله كرد و ضربتى به شانه آن حضرت زد (1) و به دنبال آن فریاد زد:به لات و عزى سوگند محمد را كشتم (2) !همین نسیبه بر او حمله كرد و ضرباتى بر او زد اما چون دو زره بر تن داشت كارگر نشد و او ضربتى بر شانه نسیبه زد كه تا زنده بود جاى آن به صورت وحشتناكى باقى ماند و رسول خدا(ص)درباره او فرمود:

«لمقام نسیبة الیوم افضل من مقام فلان و فلان».

[سهم نسیبه در آن روز و فداكاریهایش از فلان و فلان برتر و بهتر بود.]

ابن ابى الحدید معتزلی پس از نقل این داستان گوید:اى كاش راوى حدیث نام آن دو نفر را به صراحت می گفت و به طور كنایه به لفظ«فلان و فلان»نمی ‏گفت تا همگان آن دو نفر را می شناختند و نسبت به دیگران گمانها نمی ‏بردند و از این بابت تأسف می ‏خورد كه چرا راوى مراعات امانت حدیث را نكرده و نام آن دو نفر را به صراحت ذكر نكرده است (3) .

و دنباله داستان را ابن ابى الحدید از واقدى نقل می ‏كند كه عبد الله بن زید پسر دیگر نسیبه گوید:من در آن حال پیش رفتم و دیدم مادرم مشغول دفاع از رسول خدا(ص)است و روى شانه‏اش زخم گرانى برداشته،پیغمبر به من فرمود:پسر«أم عماره»هستى؟عرض كردم:آرى،فرمود :مادرت!مادرت را دریاب و زخمش را ببند،خدا به شما خانواده بركت(و پاداش خیر)دهد.

مادرم رو به آن حضرت كرده گفت:اى رسول خدا از خدا بخواه كه منزل ما با تو در بهشت یك جا باشد و ما را در آنجا رفیق و همراه تو قرار دهد و حضرت در آن حال دعا كرده گفت:

«اللهم اجعلهم رفقائى فى الجنة»

مادرم كه این دعا را شنید گفت:اكنون باكى ندارم از هر مصیبتى كه در دنیا به من برسد .

داستان ابى بن خلف

همچنان كه اطراف رسول خدا(ص)خلوت شده بود یكى از دشمنان سرسخت پیغمبر به نام أبى بن خلف به قصد كشتن آن حضرت ركاب بر اسب زده و پیش آمد.

و این أبى بن خلف هنگامى كه رسول خدا(ص)در مكه بود هر زمان آن حضرت را دیدار می كرد می گفت:من اسب قیمتى و راهوارى دارم كه هر روز مقدار زیادى ذرت به او می ‏دهم تا روزى بر آن سوار شده و تو را به قتل برسانم.پیغمبر(ص)نیز در جوابش می ‏فرمود:ان شاء الله در آن روز من تو را خواهم كشت.

و در آن وقت در حالى كه بر همان اسب سوار بود پیش آمد و با جوش و خروشى فریاد زد:من زنده نباشم اگر تو را بگذارم امروز نجات یابى!

بعضى كه اطراف پیغمبر بودند از آن حضرت اجازه خواستند براى دفع او پیش بروند ولى رسول خدا(ص)فرمود:بگذارید تا نزدیك بیاید و چون نزدیك آمد رسول خدا(ص)حربه‏اى را كه در دست حارث بن صمه و یا سهل بن حنیف بود از دست او گرفت و حركت سختى بدان داده و حواله گردن أبى بن خلف كرد.

ضربت آن حضرت خراشى در گردن او انداخت ولى چنان سخت بود كه از اسب روى زمین افتاد و نزدیكانش او را برداشته و از میدان دور كردند ولى او مانند گاو نعره می زد،ابو سفیان و همراهانش كه صداى او را شنیدند بدو گفتند:این چه بى‏تابى است كه می ‏كنى؟یك خراش مختصرى بیشتر نیست!گفت:واى بر شما هیچ می ‏دانید این‏ ضربت را چه كسى به من زد؟این ضربه را محمد به من زد همان كسى كه در مكه به من گفت:تو را خواهم كشت و من می دانم كه از این ضربت جان سالم به در نخواهم برد،و همچنان فریاد می زد تا روز دیگر كه مرگش فرا رسید و در راه مرد.

دنباله ماجراى جنگ

فداكارى بی سابقه و از جان گذشتگى همان چند نفر معدودى كه از آغاز با رسول خدا(ص)مانده و یا تدریجا به آن حضرت ملحق شده بودند كم‏كم مشركین را خسته كرده و گروهى از فراریان لشكر اسلام نیز وقتى دانستند پیغمبر اسلام زنده است و دفاع سر سختانه اطرافیان آن حضرت را دیدند به میدان جنگ بازگشته و تدریجا حلقه محاصره‏اى اطراف پیغمبر تشكیل دادند و سرسختانه شروع به دفاع از آن حضرت كردند و رسول خدا(ص)نیز مصلحت در آن دید كه به سمت كوه احد حركت كند و دامنه كارزار را بدانجا كه جاى مطمئن ترى بود بكشاند.

ابو سفیان و مشركین نیز كه خود را پیروز و فاتح جنگ می ‏دانستند بیش از آن حمله و توقف را مصلحت ندیده و نمی خواستند این اندازه پیروزى را كه به دست آورده بودند به مخاطره اندازند،از این جهت ادامه جنگ را صلاح ندیده آماده بازگشت به مكه شدند و با اینكه حدود سى نفر از دلاوران و جنگجویان خود را از دست داده بودند به عنوان پیروزى به شعار دادن و هلهله و شادى پرداختند.ابو سفیان خود را به نزدیك پیغمبر و همراهان آن حضرت رسانده و گفت:پیروزى در جنگ نوبتى است گاهى نوبت ماست و گاهى نوبت شما.رسول خدا(ص)فرمود:پاسخش را بگویید و به دستور آن حضرت مسلمانان در پاسخش گفتند:ما با شما یكسان نیستیم،كشتگان ما در بهشت و كشتگان شما در دوزخ جاى دارند.

ابو سفیان گفت:

لنا عزى و لا عزى لكم!

[ما(بت)عزى داریم و شما ندارید]

رسول خدا در جوابش فرمود:

«الله مولانا و لا مولى لكم»

[خدا مولى و سرپرست ماست و مولاى شما نیست.]

ابو سفیان فریاد زد:

«أعل هبل» (4) 

[هبل بزرگ و پیروز است!]

پیغمبر(ص)از آن سو به مسلمانانى كه همراهش بودند فرمود:پاسخش را بدهید و بگویید:

«الله أعلى و أجل»

[خدا برتر و والاتر است.]

ابو سفیان كه این صدا را شنید نزدیك آمد و در آن میان على(ع)را شناخت بدو گفت:آیا محمد زنده است؟على(ع)پاسخ داد:آرى به خدا سوگند او زنده است و سخن تو را می ‏شنود،ابو سفیان با ناراحتى گفت:تو راستگوتر از ابن قمئه هستى كه می گفت:من محمد را كشتم آن گاه فریاد زد:وعده ما و شما سال دیگر در بدر صغرى (5) !

رسول خدا(ص)نیز آمادگى خود را به او اعلام كرد.

این را گفت و به سوى لشكریان قریش بازگشت و دستور كوچ داد و قرشیان به سوى مكه حركت كردند.

زخمها و جراحاتى كه به رسول خدا(ص)در آن روز رسید

در آن روز هنگامى كه مسلمانان رو به هزیمت نهادند رسول خدا(ص)خود شروع به جنگ نمود تا آنجا كه هر چه تیر داشت همه را به سوى دشمن پرتاب كرد و زه پاره شد و كمان شكست و سپس با شمشیر به جنگ پرداخت و در این گیر و دار چنانكه در خلال فصول گذشته ذكر شد چند ضربت به دست و بدن آن حضرت رسید و دو زخم ‏نیز به صورت آن حضرت خورد،یكى در اثر سنگى بود كه عتبة بن ابى وقاصـبرادر سعد وقاصـبه سوى آن حضرت پرتاب كرد و این سنگ به گونه مباركشان خورد و موجب شكسته شدن دندان رباعیه و مجروح شدن صورت شد و همچنین لب پایین را شكافت و خون بر چهره آن حضرت جارى شد،و رسول خدا(ص)در آن حال خونها را از چهره‏اش پاك می ‏كرد و می ‏گفت:

«اللهم اهد قومى فانهم لا یعلمون».

[خدایا قوم مرا هدایت كن كه اینان نادان‏اند و نمی دانند.]

و دیگر از سنگى بود كه ابن قمئه به صورت آن حضرت زد و سبب شد كه دو حلقه از حلقه‏هاى زره در گونه صورت فرو رود و خون جارى شود.بعد از جنگ هنگامى كه ابو عبیده جراح آن دو حلقه را از گونه حضرت بیرون آورد دو دندان دیگر نیز افتاد.

جنایاتى كه مشركین هنگام رفتن با كشتگان انجام دادند

از جنایتهایى كه زنان قریش هنگام رفتن به مكه انجام دادند و روى تاریخ را سیاه كردند آن بود كه بر سر كشتگان مسلمانان آمده و به جز حنظلة بن أبى عامر (6) دیگران را مثله كرده گوش و بینى آنها را بریدند و برخى را دست و پا بریدند و حتى ابن هشام و دیگران نوشته‏اند:هند همسر ابو سفیان گوش و بینیهاى بریده كشتگان را به ریسمان كشید و از آنها دست بند و خلخال و گلوبند ساخت و به خود آویخت و چنانكه پیش از این گفته شد به وسیله وحشى غلام طعیمة و یا به گفته برخى خود هند شكم حمزة بن عبد المطلب را نیز درید و جگر او را بیرون آورده قسمتى از آن را برید و خواست بخورد ولى نتوانست و بیرون انداخت.

گویند:در این خلال شخصى از مشركین قریش به نام«حلیس»ابو سفیان را دید كه بالاى كشته حمزه آمده و نیزه خود را بر گوشه لب حمزه می ‏زند و می ‏گوید:«ذق عقق»یعنى مرگ را بچش اى كسى كه از قوم و قبیله‏ات بریدى!حلیس كه این منظره رااز كسى كه ادعاى ریاست قریش را داشت دید فریاد زد:اى بنى كنانه این مرد مدعى است كه بزرگ قریش است ببینید با كشته عموزاده‏اش چه عملى انجام مى‏دهد!

ابو سفیان كه تازه متوجه رفتار ناپسند خود گردید به حلیس گفت:آرام باش این لغزشى بود كه از من سر زد و تو آن را نادیده بگیر و پوشیده دار.

مشركین رفتند

لشكر قریش میدان را خالى كرد و به سوى مكه حركت نمود،اما ترس این بود كه در این موقعیت كه مختصر پیروزى نصیب آنها شده بود به فكر حمله به شهر مدینه بیفتند و این خود براى مسلمانانى كه كشته‏هاشان در میدان جنگ روى زمین افتاده و لشكرشان از هم گسیخته بود گرفتارى تازه و دشوارى بود،از این رو رسول خدا(ص)على بن ابیطالب را براى تحقیق حال لشكر قریش مأمور كرد به تعقیب آنها برود و بدو فرمود:اگر دیدى بر شتران سوار شده و اسب هاى خود را یدك می كشند بدان كه به سوى مكه می روند و اگر دیدى بر اسبان سوار شده و شترها را یدك می كشند معلوم می ‏شود قصد حمله به مدینه را دارند و زودتر جریان را به اطلاع برسان و به خدا سوگند اگر چنین قصدى داشته باشند به جنگ آنها خواهم رفت.

على(ع)با تمام زخم و كوفتگى كه در تن داشت بسرعت خود را بدانها رسانده و دید بر شتران سوار شده و اسبان را یدك می كشند و معلوم شد به قصد مكه می روند و خیال مسلمانان از این جهت آسوده شد و به فكر دفن اجساد و بازگشت به شهر افتادند.

رسیدن خبر جنگ به مدینه و آمدن زنان به احد

دسته‏اى از فراریان جنگ كه خود را به مدینه رسانده بودند خبر قتل پیغمبر اسلام را كه در میدان شنیده بودند به مردم دادند و این خبر بسرعت در شهر منتشر شد جمعى از زنان مهاجر و انصار از خانه‏ها بیرون ریخته به سوى احد حركت كردند،فاطمه(س)دختر رسول خدا(ص)از همه بیشتر بی‏تابى می كرد و بسرعت تا احد آمد و خود را به ‏پدر رسانید و چون چهره مجروح و خون آلود پدر را مشاهده كرد شروع به گریستن نمود بدانسان كه رسول خدا(ص)را نیز به گریه انداخت و سپس پیش رفته و شروع به پاك كردن خون از چهره پدر كرد،در این وقت على(ع)سپر خود را برداشته و از چشمه«مهراس»كه در آن نزدیكى بود آب می آورد و فاطمه(س)با آن صورت پدر را شستشو می داد و چون خونها را شست باز دید خون می ‏آید در این وقت قطعه حصیرى آوردند و آن را سوزانده خاكسترش را روى زخمهاى صورت پدر گذاشت و بدین ترتیب خون ایستاد.

و در حدیث است كه زنى از انصار كه پدر و برادر و شوهرش كشته شده بود خود را به مسلمانانى كه اطراف پیغمبر ایستاده بودند رسانید و به یكى از آنها گفت:رسول خدا(ص)زنده است؟

گفت:آرى.

زن پرسید:آیا می توانم او را ببینم؟

گفت:آرى!

مسلمانان راه باز كرده و آن زن پیش رفت و چون رسول خدا(ص)را دیدار كرد گفت:

«كل مصیبة جلل بعدك»

[هر مصیبتى پس از تو آسان است(و بخوبى می ‏توان تحمل كرد).]

و دیگر از زنانى كه به احد آمد هند دختر عمرو بن حرام خواهر عبد الله عمرو بود كه شوهرش عمرو بن جموح و پسرش خلاد و برادرش عبد الله بن عمرو كشته شده بودند.شترى آورد و هر سه را بر روى شتر بست و خواست تا آنها را به مدینه آورد و به خاك بسپارد اما پس از چند قدم شتر ایستاد و هر چه كردند پیش نرفت تا سرانجام همان طور كه پیش از این گفته شد معلوم شد دعاى عمرو بن جموح مستجاب شده و بر طبق تقدیرات الهى چنان مقدر شده كه آنها در همان سرزمین به خاك سپرده شوند.

نقل مى‏كنند همین كه جنازه‏ها را بر شتر بسته و در حال حركت بود،عایشه همسر رسول خدا (ص)او را دیدار كرده پرسید:رسول خدا(ص)زنده است؟هند گفت:آری و هر مصیبتى با وجود آن حضرت سهل و آسان است و چون از بار شتر پرسید بدو گفت:جنازه برادر و پسر و شوهرم می ‏باشد و عایشه از این تحمل و بردبارى و ایمان عجیب او تعجب كرد.

بر سر كشتگان

مسلمانان بر سر كشتگان خود آمده و مشاهده كردندـبجز حنظلهـهمه را مثله كرده و گوش و بینى و دست و پا بریده‏اند و بعضى را مانند حمزه سید الشهدا شكمش را نیز دریده بودند،دیدن این منظره براى مسلمانان بسیار ناگوار بود بخصوص هنگامى كه پیغمبر(ص)بالاى كشته حمزه آمد و آن وضع دلخراش را دید بسختى متأثر گردید و مطابق نقل برخى از مورخین گفت:تاكنون منظره‏اى ندیده بودم كه به این اندازه مرا خشمگین كرده باشد و در دل به فكر انتقام و معامله به مثل با مشركین افتاد ولى وحى الهى كه به وسیله جبرئیل نازل شد او را وادار به صبر و تحمل كرد و از این فكر منصرف شد،متن آن وحى و دستور در ضمن این آیه نازل شد :

«و ان عاقبتم فعاقبوا بمثل ما عوقبتم به و لئن صبرتم لهو خیر للصابرین،فاصبر و ما صبرك الا بالله و لا تحزن علیهم...» (7)

[اگر كسى به شما ستم و عقوبتى كرد شما در برابرش همان گونه عقوبت كنید و انتقام گیرید،اما اگر صبر كنید براى صابران پاداش بهترى خواهد بود،اى پیغمبر تو به خاطر خدا صبر كن و بر كردار ایشان غمگین مباش...]تا به آخر آیه.

رسول خدا(ص)كه این آیه را شنید فرمود:صبر می كنم،و به مسلمانان نیز دستور صبر داد و از مثله كردن كشتگان نهى فرمود.

آن گاه رسول خدا(ص)رداى خود را بر روى جنازه حمزه انداخت اما چون حمزه بلند قامت بود تمام بدن را نمی ‏پوشاند،پس ردا را روى سر كشید دید پاها بیرون است و چون روى پاها كشید مشاهده كرد سر بیرون مى‏افتد از این رو ردا را روى سر كشید و روى پاها را با علف و شاخه‏ هاى بوته اسفند پوشاندند،و نسبت به كشتگان دیگر نیزهمین گونه رفتار كرده حتى هنگام دفن در قبر نیز قسمتى از بدن و یا همه بدنشان را با علف و بوته اسفند پوشانده و دفن نمودند .

در این وقت رسول خدا(ص)مطلع شد كه صفیه دختر عبد المطلب می ‏خواهد بالاى كشته برادرش حمزه برود پیغمبر به زبیر فرزند صفیه فرمود:برو و صفیه را بازگردان كه كشته برادر را به این حال نبیند،زبیر خود را به مادر رسانید و دستور رسول خدا(ص)را به او ابلاغ كرد .

صفیه پرسید:براى چه؟من شنیده‏ام برادرم را مثله كرده‏اند و چون این مصیبتها در راه خداست ما هم بدانها راضى هستیم و ان شاء الله صبر و شكیبایى خواهم كرد،زبیر به نزد رسول خدا (ص)بازگشت و سخن صفیه را به عرض آن حضرت رسانید،حضرت فرمود:پس بگذارید بیاید،و صفیه پیش رفت و چون با كشته برادر رو به رو شد همان گونه كه گفته بود صبر و بردبارى پیشه كرد و تنها جمله استرجاع بر زبان جارى كرد و از خداى تعالى آمرزش او را درخواست نموده به سوى مدینه بازگشت.

شماره كشتگان و دفن آنها

شهداى جنگ به طورى كه معروف است جمعا هفتاد نفر بودند كه در میان آنها مردان بزرگ و رؤساى قبایل و شخصیتهاى گرامى اسلام نیز بودند مانند:حمزه،مصعب بن عمیر،عبد الله بن جحشـاز مهاجرین عبد الله بن جبیر،سعد بن ربیع،عمرو بن ثابت،عمرو بن جموح،عبد الله بن عمرو پدر جابر بن عبد الله و دیگران از انصار،كه نام همگى آنها را ابن هشام در سیره ذكر كرده است. (8)

نخست حمزة بن عبد المطلب را پیش روى پیغمبر(ص)آوردند و آن حضرت هفت یا هفتاد تكبیر بر او گفت و سپس دیگر شهدا را یك یك می ‏آوردند و بر آنها نماز می خواندند و چون نوبت دفن آنها رسید برخى از مردم مدینه كشتگان خود را برداشته و به سوى مدینه حركت دادند ولى پس از اینكه چند شهید را بدین ترتیب به شهر بردند رسول خدا(ص)از این كار جلوگیرى كرده بقیه را هر دو نفر یا سه نفر در یك قبر دفن كردند،كه از آن جمله حمزة بن عبد المطلب و عبد الله بن جحش را كه هر دو از مهاجرین و فامیل هم بودند در یك قبر و عبد الله بن عمرو و عمرو بن جموح كه در زمان حیات نیز با یكدیگر دوست صمیمى و وفادار بودند در یك جا و خارجة بن زید و سعد بن ربیع را نیز در یك قبر دفن كردند. (9)

و شماره كشتگان قریش نیز به عقیده ابن هشام بیست و دو نفر و بگفته ابن ابى الحدید بیست و هشت نفر بود كه همگى از پرچمداران و یا پهلوانان و سرشناسان قریش بودند مانند:طلحة بن أبى طلحه و برادران او و ابو الحكم بن اخنس،ابى بن خلف،عبد الله حمید و دیگران كه به گفته ابن ابى الحدید دوازده نفرشان به دست على بن ابیطالب كشته شدند و بقیه به دست حمزه و عاصم بن ثابت،قزمان و دیگران به قتل‏رسیدند.

پی ‏نوشتها:

1.در برخى از تواریخ است كه اثر آن ضربت و درد و ناراحتى آن تا یكى دو ماه پس از جنگ احد در شانه پیغمبر احساس می شد.

2.مورخین نوشته‏اند هنگامى كه ابن قمئه به قصد حمله به رسول خدا(ص)پیش آمد مصعب بن عمیر كه پرچم به دست داشت سر راه بر او گرفت و ابن قمئه مصعب را به قتل رسانید و سپس به رسول خدا(ص)حمله كرده و ضربتى نیز به آن حضرت زد و چون مصعب شباهت زیادى به پیغمبر داشت ابن قمئه خیال كرد پیغمبر را كشته است از این رو با اطمینان كامل فریاد زد:محمد را كشتم !

3.نگارنده گوید:شاید آن دو نفر از كسانى بودند كه بعدها داراى منصب هاى مهمى شدند و راوى به خاطر مقامى كه پیدا كردند نتوانسته نام آن دو را به صراحت بگوید و از روى تقیه به كنایه گفته است،چنانكه مجلسى(ره)و دیگران گفته ‏اند كه كنایه از خلیفه اول و دوم است،اگر چه پیروان آن دو حاضر نیستند چنین مطلبى را درباره آن دو بشنوند و آن را بپذیرند،و به همین جهت در گوشه و كنار تاریخ دیده می ‏شود كه گاهى نام ابو بكر و بلكه گاهى هم نام عمر را در زمره افرادى كه در آن روز با پیغمبر(ص)پایدارى كرده و ماندند ذكر كرده‏اند،اما تعجب اینجاست كه معلوم نیست اگر آن دو نفر در كنار پیغمبر ماندند چطور شد كه كوچكترین زخمى بدانها نرسید و هیچ تیر و نیزه‏اى به كار نبردند،و هیچكس را به قتل نرساندند،و چگونه می شود چند زخم و ضربه به صورت و شانه و بدن پیغمبر برسد،و یك زن مانند نسیبه كه معمولا مورد ترحم جنگجویان قرار می ‏گیرد دوازده زخم كارى بر بدنش برسد،و یا على بن ابیطالب(ع)نود زخم بر می ‏دارد و یا ابو دجانه و دیگران آن همه زخم بردارند،اما آن دو نفر خراشى هم برندارند ولى نام هر دوى آنها یا یكى از آنها جزء ثابت قدمان با رسول خدا در آن روز ثبت شده باشد!

4.از نظر ادبى معناى این جمله این است كه‏[اى هبل برترى گیر و دین خود را اظهار كن كه طرفداران تو بر دشمنانت پیروز شدند.]ولى ما به سبك روز ترجمه كردیم.

5.بدر صغرى نام یكى از بازارهاى عرب بود كه در وقت معینى بدانجا می آمدند و بازارى ترتیب داده و تجارت می كردند.

6.حنظله را به خاطر پدرش ابو عامر كه در میان مشركین بود و مردم را بر ضد پیغمبر اسلام و جنگ با مسلمانان می ‏شورانید متعرض جنازه‏اش نشده و به حال خود واگذاردند.

7.سوره نحل،آیه‏ هاى 127ـ .126

8.جالب این است كه می ‏نویسند در میان همین كشتگان افرادى بودند كه همان روز مسلمان شده و به مقام شهادت نایل شده و به بهشت رفتند بى آنكه حتى یك ركعت نماز خوانده باشند كه یكى مردى است به نام عمرو بن ثابت و دیگرى شخصى است به نام اصیرم،كه این هر دو در همان روز به احد آمده و به نزد رسول خدا(ص)رسیده شهادتین بر زبان جارى كردند و در میدان جنگ كشته شدند.درباره عمرو بن ثابت از رسول خدا(ص)پرسیدند:او به بهشت می ‏رود و شهید است؟حضرت فرمود:آرى به خدا سوگند او شهید است و به بهشت می رود،و اصیرم را نیز افراد قبیله‏اش از بنى عبد الاشهل در میان كشتگان یافتند كه هنوز زنده بود،و با تعجب به هم گفتند روزى كه از مدینه آمدیم این مرد به حال كفر بود براى چه به اینجا آمده؟و چون از خود او پرسیدند كه آیا به خاطر حمیت و دفاع از قوم و قبیله به اینجا آمدى یا روى وظیفه مذهبى و دفاع از اسلام و رهبر بزرگوار آن؟پاسخ داد:روى وظیفه مذهبى آمدم زیرا مسلمان شده و جنگ كردم و چون جان داد از رسول خدا(ص)حال او را پرسیدند؟فرمود:او از اهل بهشت است.

و در مقابل،افرادى هم بودند مانند«قزمان»كه با كمال رشادتى كه كرد و هفت یا هشت تن از دلیران قریش را نیز مانند:كلاب بن طلحه و قاسط بن شریح به قتل رسانید ولى اهل دوزخ است و از شهادت نصیبى نبرد،زیرا چنانكه نوشته‏اند:وى در میدان جنگ زخم هاى سنگینى برداشت و همراهانش او را به خانه آوردند و مسلمانان اطراف او را گرفته و بدو می ‏گفتند:براستى كه امروز در راه خدا فداكارى و كوشش زیادى كردى تو را به بهشت مژده می ‏دهیم!قزمان گفت :مرا به چه چیز مژده می ‏دهید؟فداكارى من فقط به خاطر دفاع از قوم و قبیله و فامیل بود و گرنه من حاضر به جنگ نمی ‏شدم و چون دید آن زخم ها آزارش می ‏دهند به وسیله تیرى یكى از رگهاى بدنش را برید و خود را از زندگى آسوده كرد.

9.مورخین نوشته ‏اند:در زمان معاویه براى احداث و حفر قناتى كه به مدینه می آمد ناچار شدند قسمتى از سرزمین احد را حفر كنند از این رو به مردم شهر اخطار شد هر كس كشته‏اى در احد دارد بیاید تا اگر جنازه‏اى از كشتگان احد از خاك بیرون آمد آن را به جاى دیگر انتقال داده و دفن كنند،و در حین حفر قنات به چند جنازه از آن جمله به جنازه خارجه و سعد،عبد الله و عمرو برخوردند كه پس از گذشتن 36 سال از دفن آنها همچنان تر و تازه با همان خونها و جامه ‏هایى كه دفن شده بودند مشاهده گردید.


منبع:کتاب درس هایی از تاریخ تحلیلی اسلام (4)



برچسب ها : نسیبه , ام عمارة , ابى بن خلف , جنگ ,

       علی رضا
      11:18 ق.ظ -  یکشنبه 20 اردیبهشت 1394
برو به صفحه :