تبلیغات
آخـرین پیام آور آسمانی
با نام خدا آغاز میکنیم...

كسانى كه با رسول خدا(ص)ماندند

آنچه بر طبق تواریخ مسلم است آن است كه در معركه احد بیشتر مسلمانان فرار كرده و رو به هزیمت نهادند و پیغمبر(ص)هر چه فریاد زد:من رسول خدا هستم و كشته نشده‏ام به كجا فرار می كنید؟گوش ندادند،و حتى برخى مانند عثمان بن عفان و زید بن حارثة تا چند فرسنگى مدینه گریختند و به گفته طبرسى سه روز نیز از ترس مشركین در كوهى به نام«جعلب»توقف كردند،و پس از سه روز به مدینه آمدند (1).

و گروهى نیز مانند عمر بن خطاب و طلحة بن عبید الله تا پشت جبهه جنگ گریختندو در آنجا توقف كردند تا ببینند سرانجام جنگ چه خواهد شد.

لطفا به ادامه مطلب مراجعه کنید.


ابن هشام و طبرى و دیگران نقل كرده‏اند كه انس بن نضر یكى از مسلمانان در همان حال بر آنها عبور كرد و با شدت ناراحتى از آنها پرسید:چرا اینجا نشسته ‏اید؟گفتند:رسول خدا كه كشته شد؟!انس گفت:زندگى پس از كشته شدن رسول خدا به چه درد می ‏خورد؟برخیزید و به میدان جنگ بروید و همانند او شربت شهادت را بنوشید!

و در نقل دیگرى است كه گفت:اگر محمد كشته شد خداى محمد كه كشته نشده برخیزید!این را گفت و به دنبال آن به میدان جنگ آمد و مردانه جنگید تا كشته شد. (2)

و اما افرادى كه با پیغمبر(ص)ماندند و با كمال رشادت و ایمان جنگیدند،چند نفر معدود بودند كه از آن جمله به اتفاق اهل تاریخ در درجه اول على بن ابیطالب(ع)بود. (3) و بقیه مورد اختلاف است.

مقام على(ع)در احد

شیخ مفید(ره)از زید بن وهب نقل كرده كه گوید:به عبد الله بن مسعود گفتم:مردم در آن روز بجز على بن ابیطالب و ابو دجانه و سهل بن حنیف از اطراف رسول خدا(ص)گریختند؟ابن مسعود گفت:تنها على بن ابیطالب ماند و بقیه رفتند و طولى نكشید كه چند تن بازگشتند و به دفاع از پیغمبر(ص)پرداختند كه نخست عاصم بن ثابت و سپس ابو دجانه،سهل بن حنیف،طلحة بن عبید الله بودند و زید بن وهب از او پرسید:تو كجا بودى؟عبد الله بن مسعود گفت:من هم گریختم ...

و در شرح دیوان على(ع)و برخى كتابهاى دیگر نیز از زید بن وهب نقل شده كه تنها كسى كه با آن حضرت ماند على(ع)بود و چند تن دیگر مانند ابو دجانه و سهل بن حنیف بعدا آمدند (4) و قاضى دحلانـیكى از مورخان اهل سنتـروایت كرده كه‏على(ع)فرمود:در آن حال به اطراف خود نگریستم و رسول خدا(ص)را ندیدم،در میان كشتگان نیز نظر كردم او را ندیدم با خود گفتم :به خدا سوگند پیغمبر كسى نیست كه از جنگ فرار كند در میان كشتگان هم كه نیست پس ممكن است خداى تعالى به خاطر رفتار ما او را به آسمان برده باشد و از این رو من هم جنگ می كنم تا كشته شوم و با همین تصمیم غلاف شمشیرم را شكستم و شروع به جنگ كردم و دشمن كه چنان دید جلوى مرا باز كرد ناگاه چشمم به رسول خدا(ص)افتاد كه در جاى خود ایستاده.

و در روایات دیگر است كه على(ع)پیش آمد و شروع كرد دشمنان را از اطراف پیغمبر دور كردن،رسول خدا(ص)چشمش را گرداند و على را دید و از او پرسید:مردم كجا رفتند؟پاسخ داد پیمانها را شكستند و گریختند،فرمود:تو چرا با آنها فرار نكردى؟على(ع)عرض كرد:كجا بروم و تو را رها كنم به خدا از تو جدا نخواهم شد تا كشته شوم یا اینكه خدا تو را پیروز گرداند.فرمود :پس این دشمنان را از من دور كن،على(ع)براى دفاع از آن حضرت به هر سو حمله می ‏كرد تا شمشیرش شكست و رسول خدا(ص)در آن حال ذوالفقار را به دست او داد و گفت:با این شمشیر جنگ كن تا آنجا كه محدثین شیعه و اهل سنت مانند طبرى و ابن اثیر و دیگران همه نوشته‏اند جبرئیل در آن حال به نزد رسول خدا(ص)آمده و عرض كرد:

«ان هذه لهى المواساة»

[براستى كه این معناى مواسات و برادرى است كه على نسبت به تو انجام می ‏دهد!]

در چند روایت است كه گفت:براستى فرشتگان از این مواسات و فداكارى على به شگفت آمده‏اند .

رسول خدا(ص)فرمود:آرى«انه منى و أنا منه»[على از من است و من از اویم.]جبرئیل گفت:«و أنا منكما»[من هم از شما هستم.]

و در آن هنگام صدایى شنیده شد كه چند بار گفت:

«لا فتى الا على لا سیف الا ذوالفقار.»ابن أبى الحدید پس از نقل این قسمت گوید:

این خبر را جماعتى از محدثین براى من نقل كرده و از خبرهاى مشهور است.

و در تفسیر على بن ابراهیم است كه در آن گیرودار نود جراحت و زخم بر سر و رو و سینه و دست و پاى على(ع)وارد شد.و در سیره حلبیه از زمخشرى نقل كرده كه خود على(ع)فرمود:در آن روز شانزده ضربت به من خورد كه چهار بار به زمین افتادم و در هر بار مردى خوش صورت و خوش بو می آمد و بازوى مرا می گرفت و از زمین بلندم می كردم و می گفت:پیش برو و در راه پیروى و اطاعت خدا و رسول او شمشیر بزن كه آن هر دو از تو خوشنودند،و چون بعدها توصیف آن مرد را براى رسول خدا(ص)كردم فرمود:او را شناختى؟گفتم:نه،ولى شبیه به دحیه كلبى بود،فرمود:او جبرئیل بوده.

على بن ابراهیم از عمر بن خطاب نقل می ‏كند كه در آن گیرودار وقتى ما دیدیم در برابر مشركین نمی ‏توانیم مقاومت كنیم و رو به فرار نهادیم ناگهان على بن ابیطالب را دیدم كه چون شیر خشمناكى به این سو و آن سو حمله می ‏كند و چون چشمش به ما افتاد مشت ریگى برداشت و بر روى ما پاشید و گفت:روهاتان سیاه باد به كجا فرار می ‏كنید؟به سوى دوزخ!و ما همچنان به عقب می ‏رفتیم كه دوباره على(ع)در حالى كه شمشیر پهنى در دست داشت و از آن خون می چكید به سوى ما آمد و گفت:پیمان بستید و آن را شكستید؟به خدا سوگند شما سزاوارترید به كشته شدن از اینان كه من می ‏كشم!

عمر گوید:در آن حال به چشمان على(ع)نگاه كردم دیدم مانند دو كاسه خون است و من چنان دیدم كه الآن است كه ما را بكشد از این رو پیش رفتم و گفتم:یا أبا الحسن اجازه بده تا بگویم:رسم عرب چنان است كه گاه فرار مى‏كند و گاه حمله مى‏كند،و در حمله بعدى جبران فرار را خواهد كرد!در این‏جا بود كه گویا على(ع)شرم كرد و از ما گذشت و دل من قدرى آرام شد،و تا به حال هرگاه آن منظره را به یاد می آورم قلبم می تپد،و در آن حال كسى با رسول خدا(ص)نماند جز على و ابو دجانه!و در تفسیر مجمع البیان از انس بن مالك روایت كرده كه على(ع)در آن روز بیش از نود زخم و جراحت از شمشیر و نیزه و تیر بر بدنش رسیده بود كه رسول خدا(ص)پس از جنگ دست بر آن زخمها مى‏كشید و به اذن خداى تعالى التیام مى‏یافت.

ابو دجانه

دیگر از كسانى كه در آن روز فرار نكرد و با كمال شهامت جنگید و از رسول خدا(ص)دفاع كرد ابو دجانه است كه نامش سماك بن خرشه و از انصار مدینه است و از شجاعان معروف و بزرگان اصحاب رسول خدا(ص)است و از رشادتهاى او در همین جنگ احد آن است كه اهل تاریخ نقل می ‏كنند در آغاز جنگ،رسول خدا(ص)شمشیر خود را در دست گرفته و فرمود:كیست كه حق این شمشیر را ادا كند؟

چند تن از اصحاب مانند زبیر و دیگران برخاستند شمشیر را بگیرند ولى رسول خدا(ص)به آنها نداد تا اینكه ابو دجانه برخاست و پرسید:حق این شمشیر چیست؟حضرت فرمود:آن قدر به دشمن بزنى كه خم شود.

ابو دجانه كه به شجاعت معروف بود شمشیر را گرفت و دستارى قرمز داشت كه هرگاه بر سر می ‏بست مردم مدینه می ‏گفتند:ابو دجانه دستار مرگ را بر سر بسته،در آن حال آن دستار را بست و با تبختر و تكبر خاصى شروع به رفتن كرد كه رسول خدا(ص)فرمود:

«ان هذه لمشیة یبغضها الله الا فى هذا الموطن»[این راه رفتنى است كه خداى تعالى جز در چنین جایى آن را دشمن دارد.]سپس حمله كرد و این رجز را می خواند:

انا الذى عاهدنى خلیلى‏ 
و نحن بالسفح لدى النخیل‏ 
ألا أقوم الدهر فى الكیول

اضرب بسیف الله و الرسول (5) و با دلاورى خاصى كه داشت به هر كس می ‏رسید با آن شمشیر او را به خاك می ‏انداخت تا آنجا كه بالاى سر هند كه شناخته نمی ‏شد رسید و خواست شمشیر را بر سر او فرود آورد ولى او را شناخت و از قتل او صرفنظر كرد و چون بعدها سبب آن را پرسیدند ابو دجانه گفت:چون خواستم شمشیر را فرود آورم دیدم زنى است و با خود گفتم:شمشیر رسول خدا(ص)مقدستر از آن است كه آن را به خون زنى آلوده كنم.

و در پاره‏اى از تواریخ است كه به اندازه‏اى زخم بر بدن ابو دجانه وارد شد كه بر زمین افتاد و على(ع)پیش آمده او را به دوش گرفته به كنارى برد. (6)

و در تفسیر فرات بن ابراهیم است كه وقتى رسول خدا(ص)دید مسلمانان هزیمت كردند سر را برهنه كرد و فریاد زد:

«ایها الناس أنا لم امت و لم اقتل»

[من نمرده‏ام و كشته نشده‏ام.]

ولى كسى به سخن آن حضرت گوش نداده و رفتند،در این وقت رسول خدا(ص)به جاى خود بازگشت و كسى را جز على بن ابیطالب و ابو دجانه ندید،حضرت رو به ابو دجانه كرده فرمود:اى أبا دجانة من بیعت خود را از تو برداشتم مردم رفتند تو هم می خواهى باز گردى بازگرد!ابو دجانه در جواب گفت:ما چنین بیعتى با تو نكردیم و چگونه ممكن است زنان انصار در زیر چادرها بگویند:من تو را به دست دشمن سپرده و جان خود را نجات دادم،اى رسول خدا پس از تو خیرى در حیات و زندگى نیست.

سهل بن حنیف و عاصم بن ثابت

این هر دو نیز از انصار مدینه بودند كه طبق پاره‏اى از روایات با رسول خدا(ص)ماندند و بسختى از آن حضرت دفاع كردند و هر دو از تیراندازان ماهر و زبردست بودند و به وسیله تیرهاى كارى دشمنان را از پاى در می آوردند،و هر دوى آنها ازافرادى بودند كه طبق همان روایات در آن روز پیمان مرگ با رسول خدا(ص)بستند و متعهد شدند تا سرحد مرگ در راه دفاع از آیین اسلام و آن بزرگوار جنگ كنند و بخوبى به عهد و پیمان خویش وفا كرده و پایدار ماندند.

افراد دیگرى را نیز در برخى از تواریخ نقل كرده‏اند كه در آن روز با رسول خدا(ص)ماندند از آن جمله ابن أبى الحدید از واحدى نقل كرده كه گفته است:

هشت نفر در آن روز با رسول خدا(ص)پیمان مرگ بستند و همگى پا برجا ماندند و آنها عبارت بودند از:على بن ابیطالب،طلحه،زبیر كه این سه نفر از مهاجرین مكه بودند،و پنج تن دیگر از انصار مدینه به نام:ابو دجانه،حارث بن صمة،حباب بن منذر،عاصم بن ثابت و سهل بن حنیف و از این هشت نفر هیچ یك كشته نشدند ولى دیگران همگى گریختند.

و از دیگرى روایت كرده كه نام سعد بن عباده و اسید بن حضیرـیا سعد بن معاذ و محمد بن مسلمه را نیز به جاى آن دوـذكر كرده‏اند.و در نقل دیگرى باقیماندگان با آن حضرت را چهارده نفر(هفت تن از مهاجر و هفت تن از انصار)ذكر كرده است و به هر صورت جز على بن ابیطالب (ع)افراد دیگر مورد اختلاف و گفتگوست و چنین به نظر مى‏رسد كه در میان فراریان نیز افراد فداكار و با ایمانى وجود داشته كه پس از مقدارى هزیمت بازگشتند و به جنگ پرداختند و ضمنا این را هم باید دانست كه افراد بزرگوارى چون مصعب بن عمیر،حنظلة بن ابى عامر،انس بن نضر،سعد بن ربیع،عمرو بن جموح و دیگران كه نام برخى از آنها پیش از این ذكر شد با كمال فداكارى و ایمان جنگ كرده و به شهادت رسیدند و ظاهرا شهادت این افراد در همان گیر و دار حمله خالد بن ولید و قبل از فرار مسلمانان اتفاق افتاده و گرنه از حال آنان كه در تاریخ ثبت شده به خوبى مى‏توان به دست آورد كه آنها مرد فرار و هزیمت نبوده‏اند و بلكه عاشق و دلباخته شهادت در راه دین و دفاع از رهبر عالى قدر اسلام بوده‏اند،اما در عوض افراد بى‏ایمان و منافقى هم بودند كه وقتى خبر قتل رسول خدا را شنیدند به یكدیگر گفتند:كاش كسى بود كه از جانب ما به نزد عبد الله بن أبى مى‏رفت و به وى مى‏گفت:براى ما از أبى سفیان أمان بگیرد،و یا برخى از همان افراد بى‏ایمان بودند كه‏در آن حال گفتند :اكنون كه محمد كشته شد به همان آیین پدران خود باز گردید!

و برخى هم گفتند:اگر او پیغمبر بود كشته نمی شد!

و در اینجا بود كه به نقل مورخین انس بن نضر قسمتى از این سخنان را شنید و پس از اینكه پاسخ آن افراد بى‏ایمان را داد سر به سوى آسمان بلند كرده گفت:

«اللهم انى اعتذر الیك مما یقوله هؤلاء».

[خدایا من از این گفتار ناهنجار اینان به درگاه تو پوزش مى‏طلبم!]

سعد بن ربیع

نام سعد بن ربیع در خلال داستان اسلام مردم مدینه و پیمان برادرى(در پاورقى)مذكور شد و ابن هشام و دیگران نقل كرده‏اند كه چون سر و صداى جنگ احد خوابید رسول خدا(ص)فرمود :كیست كه از حال سعد بن ربیع ما را با خبر كند؟مردى از انصار برخاست و گفت:من به دنبال این كار مى‏روم،و سپس به میان كشتگان آمد و او را در حالى كه رمقى در تن داشت و دقایق آخر عمر را می گذرانید مشاهده كرده بدو گفت:رسول خدا(ص)مرا فرستاد تا تو را پیدا كنم و وضع حال تو را بدو اطلاع دهم!

سعد گفت:من جزء كشتگانم،سلام مرا به رسول خدا(ص)برسان و بگو از خدا می ‏خواهم تا بهترین پاداشى را كه خداوند از سوى امتى به پیغمبرشان می ‏دهد آن را به تو عنایت كند،و به مردم نیز سلام مرا برسان و بگو:سعد بن ربیع مى‏گوید:چشم بر هم زدنى از حمایت رسول خدا(ص)دست برندارید و از دفاع او غافل نشوید كه اگر رسول خدا(ص)كشته شود و یكى از شما زنده بماند هیچ‏گونه عذرى در پیشگاه خداوند ندارید!این را گفت و از دنیا رفت.

و چون این سخن را به آن حضرت گفتند فرمود:

«رحمه الله نصح لله و لرسوله حیا و میتا».

[خدا سعد را رحمت كند كه در حیات و مرگ از خیر خواهى و حمایت خدا و رسول او دست برنداشت .]

واقدى از مالك بن دخشم نقل كرده كه گفت:من بر سعد بن ربیع گذارم افتاد ودیدم دوازده زخم كارى برداشته كه هر كدام براى مرگ او كافى بود بدو گفتم:می دانى كه محمد كشته شد؟

سعد گفت:گواهى می دهم كه محمد رسالت پروردگارش را بخوبى انجام داد،تو برو و از دین خود دفاع كن كه خداى بزرگ زنده است و هرگز نخواهد مرد.

و در نقل على بن ابراهیم است كه آن مردى كه به سراغ وى آمده بود گوید:رسول خدا(ص)جایى را نشان داد و گفت:آنجا برو و او را پیدا كن زیرا من او را در آنجا دیدم كه دوازده نیزه بالاى سرش بلند شده بود،گوید:من همانجا آمدم و او را میان كشتگان دیدم دوبار او را صدا زدم پاسخى نداد بار سوم گفتم:رسول خدا(ص)مرا براى تفحص حال تو فرستاده،چون نام رسول خدا(ص)را شنید سربلند كرد و مانند جوجه‏اى كه با شنیدن صداى مادر به شعف مى‏آید گویا جان تازه‏اى گرفت دهان باز كرده گفت:مگر رسول خدا(ص)زنده است؟گفتم:آرى،با خوشحالى گفت :«الحمد لله...»آن گاه پیغام و سلام او را چنانكه در بالا ذكر شد نقل كردهـو در پایان گوید:در این وقت نفس عمیقى كشید كه دیدم خون زیادىـمانند خونى كه از گلوى شتر در وقت نحر بیرون می ‏آید از بدنش خارج شد و از دنیا رفت.

و چون جریان را به رسول خدا(ص)گفتم فرمود:

«رحم الله سعدا،نصرنا حیا و أوصى بنامیتا».

[خدا رحمت كند سعد را كه تا زنده بود ما را یارى كرد و در مرگ نیز سفارش ما را نمود .]

و به هر صورت داستان جنگ احد امتحان خوبى براى مسلمانان بود و به عبارت روشنتر میدان آزمایش خوبى بود تا مردمان با ایمان از افراد منافق و بی ایمان متمایز گشته و باطن هر یك بخوبى آشكار گردد.همان طور خداى تعالى نیز در قرآن كریم درباره همان جنگ پس از ذكر آیاتى این نكته را یادآور شده و می فرماید:

«...و لیمحص الله الذین آمنوا و یمحق الكافرین» و نیز فرموده «...و لیبتلى الله ما فى صدوركم و لیمحص ما فى قلوبكم» و نیز در همین باره فرموده «و ما اصابكم یوم التقى الجمعان فباذن الله و لیعلم المؤمنین و لیعلم الذین نافقوا» . (7)

و در تاریخ جنگ احد نام چند زن فداكار و با ایمان نیز ذكر شده كه براى نمونه یكى از آنها را نام می ‏بریم.

پی ‏نوشتها:

1.در تاریخ طبرى،كامل و سیره‏هاى دیگر است كه وقتى بازگشتند پیغمبر(ص)بدانها فرمود:«لقد ذهبتم فیها عریضة»یعنى خیلى راه رفتید؟ یا فرمود:چه خبر بود كه این قدر راه رفتید؟.

2.تاریخ طبرى،ج 2،ص 199،كامل ابن اثیر،ج 2،ص .156

3.چنانكه قوشچى در شرح تجرید،ص 486 بدان تصریح كرده و گفته:مردم جز على(ع)همگى فرار كردند،حاكم نیز در مستدرك،ج 3،ص 111،خوارزمى در مناقب،ص 21 از ابن عباس روایت كرده‏اند كه گفته است:«انهزم الناس كلهم غیره»همه مردم جز على(ع)منهزم گشتند...

4.ولى در روایات زیادى از شیعه كه در كتاب كافى و غیره است نام ابو دجانه نیز با على (ع)ذكر شده.

5.یعنى منم كسى كه دوست و خلیلم در پاى كوه سفح پیش درخت خرما با من عهد كرده كه هیچ‏گاه در آخر صفوف جنگ نمانم و اینك با شمشیر خدا و رسول او شمشیر می زنم.

6.ابو دجانه پس از جنگ احد نیز در جنگهاى دیگر شركت كرد و پس از رسول خدا(ص)در جنگ یمامه كه مسلمانان با مسیلمه كذاب داشتند پس از شجاعت بی ‏نظیرى كه از خود نشان داد به شهادت رسید.

7.سوره آل عمران،آیه‏ هاى 141،154 و .166


منبع:کتاب درس هایی از تاریخ تحلیلی اسلام (4)



       علی رضا
      09:34 ب.ظ -  جمعه 14 فروردین 1394
برو به صفحه :