تبلیغات
آخـرین پیام آور آسمانی
با نام خدا آغاز میکنیم...

نخى از پیراهن ، براى شِفاء


شخصى به نام بحر سقّا حكایت كند:
خدمت امام صادق علیه السلام بودم ، آن حضرت فرمود:

اى بحر! اخلاق خوب موجب شادى و سرور است ؛ و سپس افزود: آیا مى خواهى به داستانى از زندگى پیامبر خدا كه اهالى مدینه آن را نمى دانند برایت بیان كنم ؟

عرض كردم : بلى .

حضرت فرمود: روزى پیامبر خدا صلّى اللّه علیه و آله ، با جمعى از اصحاب خود در مسجد نشسته بود، ناگهان كنیزى از انصار وارد مسجد شد و كنار پیغمبر خدا صلوات اللّه علیه ایستاد و گوشه اى از پیراهن حضرت را گرفت .

پیامبر اسلام صلّى اللّه علیه و آله برخاست و كنیز بدون آن كه سخنى گوید، پیراهن حضرت را رها كرد و چون آن حضرت نشست ، دو مرتبه كنیز پیراهن ایشان را گرفت و این كار را تا سه مرتبه انجام داد تا آن كه مرتبه چهارم پیامبر ایستاد و كنیز پشت سر حضرت قرار گرفت و یك نخ از پیراهن حضرت را آهسته كشید و برداشت و رفت .

پس از آن مردم به كنیز گفتند: این چه جریانى بود كه سه مرتبه گوشه پیراهن رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله را گرفتى و زمانى كه حضرت از جاى خود بلند مى شد، تو سخنى نمى گفتى و حضرت هم سخنى نمى فرمود؟!

كنیز گفت : در خانواده ما مریضى بود، مرا فرستادند تا نخى به عنوان تبرُّك از پیراهن رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله براى شفاى مریض برگیرم و چون خواستم نخى از پیراهنش در آورم ، متوجّه من گردید و من شرم كردم تا مرتبه چهارم كه من پشت سر آن حضرت قرار گرفتم و چون توجّه شان به من نبود نخى از پیراهنش گرفتم و براى شفاى مریض بردم .

منبع:کتاب چهل داستان از رسول اکرم(ص)



       علی رضا
      03:05 ب.ظ -  چهارشنبه 28 آبان 1393
برو به صفحه :